تبليغاتX
برگ و درنگ

برگ و درنگ

حذر کن  ز درد درونهای ریش           که ریش درون عاقبت سر کند 

 

به  هم بر مکن تا توانی   دلی              که آهی جهانی به هم بر کند

 

من بر گشتم . توضیح غیبت:

کامپیوترم قرطی بازیش گرفته بود . حسابی قاطی کرده بود .منم دیدم امتحانام نزدیکه. خرابی کامپیوتر رو به فال نیک گرفتم و نیومدم سراغش . این بود شرح ما وقع غیبت.

چند روزی هم که میام.کم و بیش به همه یه سری زدم.  بیشتر سر گذشت مهربا نو جون رو می خونم که خیلی جذاب و پر کشش هست .هر چند با تمام وجودم براش متاسفم ولی من از نظر ادبی، داستانش رو هم دوست دارم .حتمن سر بزنید .وبلاگ  "دلنوشته های  یک مادر و برادر کوچکش "توی لیست لینکهای من هست. انقدر تاثیر گذار هست که مدتی من رو از کار میندازه.

 

 شاد باشید.من بازم تنوع، شادی و هیجان  بیشتر می خوام . شاید من بیش فعالم!!!!!کسی فکر جالب نداره؟البته اگر کاری باشه که من نکرده باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:51  توسط یسنا  | 

 

پدر گفت :مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت : مادرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است.

دختر بچه گفت:مادرم زیر خاک رفته است.

عمه گفت: آفرین چه بچه واقع بینی! چه قدر سریع با مسئله کنار آمد.

دختر بچه از فردای دفن مادرش هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد.آن جا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.

 

هفته ی سوم وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت به پدرش گفت :

پس چرا مادرم سبز نمی شود؟

                                                                      بر گرفته از کتاب " بازی عروس و داماد"

                                                                                               نوشته بلقیس سلیمانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط یسنا  | 

 

اول ،در مورد جریان انفجار بگم که ما آخرش نفهمیدیم تروریستی بود یا نه! چی بود و چی شد .حتا تعداد کشته ها مسجل نشد؛ منابع جمهوری اسلامی گفتند 13 کشته و حدود 220 مجروح .. علت هم هنوز معلوم نیست و تحقیقات ادامه دارد و در کل جریان  ماسمالیزاسیون شد.ا ما آمار مردم خیلی بالاتره و علت هم براشون معلومه،بمب گذاری!!

 

بگذریم  چندی پیش "آقای رضا طاهری "شاعر خوب بوشهری در مورد خاطراتشون در  شیراز نوشته بودند که من رو هوایی کرد. یاد ایام گذشته وبرخی دوستان افتادم  . دلم هوای بهاره حافظیه کرده ، نمی دونید چه حس و حالی داره.یاد شیطونیای نو جوونی بخیر. چطوری برای چند تا دونه توت سیاه در انظار عموم بالا و پایین می پریدیم . آخرش مجبور می شدن برامون در یکی از باغ پشتیای حافظیه رو باز کنند. روزگار خوشی بود . حتمن سری به بهار رویایی حافظیه می زنم . جای هر کی نمی تونه بیاد خالیست! .منم که این مطلب رو از آقای طاهری خوندم و باید مصاحبه ای تهیه می کردم؛ برای تهیه مصاحبه، رفتم سراغ  دکتر حسنلی که الان رییس بخش ادبیات دانشگاه شیراز هستندواز آن موقع تا کنون رییس حافظ شناسی  و من مدتی در جوار ایشون و خیلی از اساتید دیگه بودم . یکی از  شعرای معروفش  رو  که قسمتهاییش توسط سرکار مهستی خوانده شد  رو می گذارم اینجا . بگذریم که باعث اعتراض استاد شد و.... البته من اون موقع فکر می کردم استاد حسنلی ته این اعتراض ظاهری خیلی نا راحت هم نیست!!خداییش ببینید، شعر درمورد چی بود ،چی شد:

 

نسيم‌نوازش‌ 


به‌لبخند آيينه‌اي‌تشنه‌ام‌
به‌آغوش‌بي‌كينه‌اي‌تشنه‌ام‌

 

و عادت‌ندارم‌تكلّف‌كنم‌
چرا با دل‌خود تعارف‌كنم‌


اگر واژه‌ها اين‌چنين‌ساده‌اند
براي‌ظهور من‌آماده‌اند

 

همين‌واژه‌ها جان‌شعر منند
كه‌همواره‌مهمان‌شعر منند

 

به‌لبخند آيينه‌اي‌تشنه‌ام‌
به‌آغوش‌بي‌كينه‌اي‌تشنه‌ام‌

 

سلامي‌صميمانه‌آيا كجاست‌؟
سرآغاز الفت‌خدايا كجاست‌؟

 

كجا دشمني‌را به‌هم‌مي‌زنند
كجا زندگي‌را رقم‌مي‌زنند؟

 

خدايا سراي‌محبت‌كجاست‌؟
من‌آواره‌ام‌شهر الفت‌كجاست‌؟

 

كجاييد اي‌لاله‌ها، لاله‌ها
كجاييد اي‌چارده‌ساله‌ها
كه‌در باغ‌آيينه‌راهم‌دهيد
و در سايه‌ي‌خود پناهم‌دهيد

هر آن‌كس‌شما را فراموش‌كرد
خدا را، خدا را، فراموش‌كرد

شقايق‌، فراموش‌هرگز مباد
گلِ شعله‌خاموش‌هرگز مباد

 

كساني‌كه‌از عشق‌دم‌مي‌زنند
چرا بين‌ما را به‌هم‌مي‌زنند؟

 

خدايا نسيم‌نوازش‌كجاست‌؟
كويرم‌، سرآغاز بارش‌كجاست‌؟

 

مبادا كه‌از عشق‌منعم‌كنند
از احساس‌باراني‌ام‌كم‌كنند

 

من‌و عشق‌همزاد يكديگريم‌
شب‌و روز در ياد يكديگريم‌


به‌لبخند آيينه‌اي‌تشنه‌ام‌
به‌آغوش‌بي‌كينه‌اي‌تشنه‌ام‌

 

بيا تا به‌لبخند عادت‌كنيم‌
به‌اين‌راز پيوند عادت‌كنيم‌

 

بيا سبز باشيم‌، مثل‌اميد
بيا صبح‌باشيم‌، صبح‌سپيد

بيا پاك‌ باشيم‌، مثل‌نسيم‌

بيا ابر باشيم‌، ابر كريم‌

بيا ساده‌مثل‌چكاوك‌شويم‌
بيا باز گرديم‌، كودك‌شويم‌

 

چرا دور مانيم‌از اصل‌خويش‌
بيا باز گرديم‌تا وصل‌خويش‌
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:54  توسط یسنا  | 

خیلی تلخه ؛ شنیدن خبراین همه قتل و ترور یا دیدنش از سیما، تاثر برانگیزه. اما تلخ تر، روزمره شدن و عادی شدن این خبرها و بی تفاوتی ما در برابر آنهاست.شاید نهایتش یک آخی هم بگوییم و آهی هم بکشیم.

 گویند ه خبر مثل یک ربات خبر کشته شدن 600 نفر عراقی را می خواند و بعد هم با همان لحن از فواید عسل در درمان سوختگی یا هزار تا چیز دیگر می گوید و ما هم به همان آسانی که او از روی متن می خواند از خبری به خبر دیگر می لغزیم.

 

اما ، شنیدن صدای بمب بیخ گوشت و لرزیدن شیشه ها و جیغ های ممتد مادر ، صورت رنگ پریده پدر وناراحتی قلب مریض برادر نمی گذارد به آن آسانی از روی این یکی خبر بگذریم.

 

وحشتناکه دیدن و حتا تصور کردن در آوردن دست و پا و سر از هم جدای آدمها از زیر آوار .

 

 اینجا توی شیراز، حاج آقای پر طرفداری به نام"انجوی" هست که خیلی از جوانها پای حرفهاش می نشینند(می نشستند)انجمنی دارند به نام رهپویان وصال با استقبالی عجیب؛ چند باربچه ها   به  من هم پیشنهاد دادند که بروم اما توفیق ! نشد راستش یک بار هم چند سال پیش رفتم از نزدیک باهاش گفتگو کنم که نبود و نشد. اردو های زیارتی می گذاشتند برای بچه ها و خوش می گذشت بهشان؛ بخصوص دخترها که عمومن از قشری بودند که بی اجازه تا خیابان اطراف منزلشان هم نمی توانستند بروند. خلاصه علوم قرآنی می خواندند و این چیزها.

اغلب سنی داشتند حول و حوش 17-18 سال.آدمهای بی آزار و دنبال معرفت.

 

دیشب خیابان زرهی شلوغ بود وقتی تلویزیون خبر از کشته شدن 2-3 نفر میداد . بدنهای مثله شده به مردم می گفت بالای 20 نفر!خیلی زود به قول داداشم خیابان زرهی پر شد از ریش و پشمی ها که کسی جرات نمی کرد ازشان سوالی بپرسد. مجتبا را فرستادم با موبایل فیلم و خبر تهیه کند می گفت جو خراب است می ترسم چیزی بپرسم خودم را بگیرند ببرند.تندو تند ماشین می آمده برای خون دادن مردم را می برده.

 

دیشب شب بدی بود.امروز هر کس یک اظهار نظری می کرد که برای من تفاوت آرا ئ آنها جالب بودپزشک، دانشگاهی ، دبیر ، راننده و ... ولی توی همه یک چیزی مشترک بود بدبینی به دولت...همه می گفتند دروغ می گویند نمی خواهند ما بفهمیم، چرا می خواهند این حادثه را کمرنگ جلوه دهند ....الله اعلم.

 

برای اطلاع بیشتر و دیدن تصاویر می توانید در گوگل سرچ کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:40  توسط یسنا  | 

بدانید،همانا خداوند از شما خوشنود نمی شود به کاری که بر گذشتگان خشم گرفته و خشم نمی گیرد به کاری که بر گذشتگان خشنود بود .

شما در راهی آشکار قدم بر می دارید .و سخن گذشتگان را تکرار می کنید .خداوند نیازمندیهای دنیای شما را کفایت کرده و به شکر گزاری وادارتان ساخت، و یاد خویش را بر زبانهای شما لازم شمرد.

 

نهج البلاغه خطبه 183 ترجه دشتی ( که ترجمه خوبی هم نیست)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:41  توسط یسنا  | 

سالها قبل وقتی داستانهایی می خواندم که فضا و آیین  مرسوم در کلیسا را نشان می دادند - مثل اغلب کتابهای استاندال از جمله صومعه پارم- به این موضوع فکر کرده بودم... اینکه شاید همان تصوری که ما در مورد دین آنها داریم و از بیرون بهتر می توانیم آن را ارزیابی کنیم آنها هم نسبت به دین ما داشته باشند ؛دید نقادانه نویسندگان اروپا نسبت به کشیش ها و حتا اسقف هاشان،  با نثر تند اما محتاط برخی نویسندگان وطنی یا مردم عادی نسبت به آخوند جماعت .

توجه به اینکه در هر دو تصور بر یک کاسه بودن جماعت دینی و حکومت و روبراه بودن اوضاع اقتصادی این طبقه می رود

.

در سفرمان به دیدن کلیسای وانک در اصفهان رفتیم .نقاشی های زیبایی دارد به خصوص یک دیوار که هفت طبقه آسمان کار شده و طبقه هفتمش که دوزخیان برهنه هستند توجه همه  از جمله کودکان را به خود جلب می کند؛ اما برای من طبقه اول  جالب تر بود چون حضرت مسیح و کمی فرو دست تر مریم  نقاشی شده بود و در جواب نگاه حیران و پرسش من  که آنجا جای خدا نیست؟  متصدی گفتند که مسیح نماد خداست!

 

مسیحیت هم مانندادیان دیگر حواشی زیاد دارد شاید خیلی چیزها که ما داریم نداشته باشند! اما تا دلتان بخواهد قدیس و غیره و ذلک برای دعا و نیایش و اکرام دارند.

 

تصاویر مربوط به قتل عام یک و نیم ملیونی ارامنه در ارمنستان غربی هنگام جنگ جهانی اول و کوچ اجباریشان به کشورهای همسایه از جمله جلفای اصفهان هم در خور توجه بودو

 

همین طور کثرت  و تنوع اشکال نقاشی شده از حضرت مریم و عیسی توسط افراد مختلف .

 

به هر روی به این دقت کرده اید همان طور که پوشش یک روحانی مسیحی برای ما مضحک یا عجیب و غریب است ممکن است از دید آنها شکل پوشش یک روحانی مسلمان هم غریب باشد؟!

 

 مساله دیگر شیوع خرافه در ادیان است . انگار بعد از انبیا راه نگهداری از دین نزد عامه گسترش خرافه و اضافه کردن چیزهایی مردم پسند تر به دین بوده؛مثل اسراییلیات!

 

 یا اینکه برای من اینکه مسیح بعداز مصلوب  ودفن شدن به معراج رفته باشد واقعی به نظر نمی رسد و خیلی چیزهای دیگر که سرتان را به درد می آورد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط یسنا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:39  توسط یسنا  | 

 

من دارم می رم مسافرت .امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره  و سال خوبی رو شروع کنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:2  توسط یسنا  | 

 

اول  به دعوت سیاوش و نجمه جان در مورد اسامی کتابهایی که نتونستم ادامه بدم ، بنویسم . (بچه ها خدایی این کجا اسمش بازیه! ) راستش من از اون کرم کتابای سفت و سخت بودم و از دوران کودکی هر چی دم دستم می اومد می خوندم .تابستونا روزی حداقل  هزار صفحه. و در انتخاب هم این گفته امام محمد غزالی رو به خودم خاطر نشان می کردم که " هیچ نوشته ای نیست که ارزش یک بار خواندن را نداشته باشد "

 

تا اینکه  روزی نویسنده محترمی به من فرمودند تا وقتی کتابهایی هست که ارزش بارها خونده شدن رو دارند نباید روی هر نوشته ای وقت بگذاری.

به هر حال چون عاشق کتابم کمتر کتابی از دستم در رفته. بیشتر  کتابهایی  رو نتونستم ادامه بدم که  با  نویسنده اش آشنایی و رو در بایستی داشتم  و با  سفارش  نویسنده اش ملزم به خوندنشون شدم و آخر کشش نداشته و...

 

مثل کتاب بوی خوش تنهایی قاسم شکری یا رود راوی ابوتراب خسروی که البته کتابهای خوندنی هم دارند به خصوص استاد خسروی.

 بوده اند نوشته هایی آشغال  شبیه کارهای فهیمه رحیمی  که به علت ویرایش مجبور به خواندنشان شده ام.

یا بعضی از این شعر های سپید که فکر نمی کنم شاعرش هم بفهمد چه گفته که اسم نبرم بهتر است .

کتاب خشم و هیاهو رو هم هر چه جان کندم نتوانستم ادامه بدم و دیگر چیزی ندارم که به یادم مانده باشد اما از کتابهای خوشایند اگر می خواستید خیلی داشتم.

 

 

بعد اینکه تازگی یک مجموعه داستان خوندم از "بلقیس سلیمانی " به نام " بازی عروس و داماد" توی مایه های مینی مال بعضی از داستانهاش جالب و زیباست. از تابستان تا پاییز امسال به چاپ سوم رسیده. هر چند بعضی از داستانهاش به نثر توصیفی ومقالات انتقادی می زنه. در هر حال یکیش رو می نویسم اینجا:

 

رییس جمهور از تلویزیون، در آمد ناخالص ملی را با احتیاط  تمام اعلام کرد.رییس بانک مرکزی روی دسته

 

مبل کوبید و گفت: باز هم اشتباه کرد،هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپز خانه داد زد : خودت را ناراحت

 

 نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟

 

رییس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست ، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:58  توسط یسنا  | 

 

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی          دام تزویر منه چون دگران قرآن را

 

نمی دونم از چی بنویسم . کمبود شادی دارم . دلم می خواد برم یک مهمونی شلوغ و توپ( نه

 

از این پارتی کثیفا) انقدر برقصم که بمیرم. حالا بیا بگو که علما فتوا دادن حرکات موزون

 

گناه است جز در محضر همسر مبارک . فکر کن چه لذتی داره یک شوهر باید گیر بیاری که

 

بشینه و به رقصیدنت نگاه کنه.میبینی به هر چی میرسی دین هم هست... مقصر من نیستم!

 

یکی پیدا نمیشه عروسی کنه؟

 

چند سال پیش که صدای هایده فقید از دنیا جدامون کرده بود گفتم یعنی میشه خدا به زنی

همچین حنجره ای داده باشه و اون رو از خوندن و ما رو از شنیدنش منع کرده باشه؟فقط چون

 

زنه و شاید یکهویی یه مردی تحریک بشه؟

 

همون وقتا بود که بابام وقتی می دید من می خونم سرش رو با حسرت تکون می داد و با اخم نگاه ماما ن بیچاره می کرد که دختره ازراه به در شد!

 

خدای من توی این کشور هیجان وجود نداره .رفتم کلاس ایروبیک که شاد بشم بدتر چند تا زن گرد و قلمبه می بینم که ازبه جای ورزش حرفای خاله زنکی می زنن و هی ازم می پرسن تو برای چی اومدی؟ منم می گم برا اینکه مث شما نشم.

 

به مربی می گم کمی ایروبیک و حرکات موزون هم کار کن میگه نمیشه اجازه نمی دن!

 

اما به هر حال بنا به گفته مسوولین ما باید که با نشاط باشیم.

 

اگه اینم بگم حتمن می گید فمنیستم اما خداییش ما چه گناهی کردیم که باید خودمون رو به خاطر اینکه جنس برتر مرتکب گناه نشوند؛ تا آخر عمر به هر جان کندنی که شده از این نامحرمان بپوشانیم تا آقایان به بهشت وارد شوند و خودمان در امان باشیم . این عدالته؟

 

به هر حال من شادی لازم دارم کسی سراغ نداره؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:43  توسط یسنا  |